راز خورشید
راز خورشید راز خورشید
راز خورشید
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
 

گهر های یزدان

*Love goes on finding a way to be flowed into human's heart in order to give all its blessing.If love flows, no evil, no corruption, no lust, no selfishness, no impure thought, no darkness will remain.Respect love, for love makes all false true, all ugly beautiful, all evil good.Experience love, for love cures all wounds of your heart and your soul.Love brings together all people of every tribe, every religion, every color and race. Love makes compatibility.

عشق بدون وقفه در جستجوی راهی برای جاری شدن در قلب انسان هاست تا بتواند خیرو برکاتش را به همه جا سرازیر کند.اگر عشق جاری باشد دیگر جایی برای شرارت، فساد، افکار ناپاک، شهوت و خودخواهی، تباهی و سیاهی نخواهد ماند.به عشق حرمت بگذارید که عشق همه ی نادرستی ها را به درستی، همه ی زشتی ها را به زیبایی، همه ی بدی ها را به خوبی تبدیل می کند.عشق را تجربه کنید چون همه ی جراحت های قلب و روحتان را مداوا کرده و همه ی انسان ها را از هر قوم و قبیله، از هر دین و آیین، از هر رنگ و نژاد با یکدیگر هماهنگ کرده و متحد  می کند. عشق باعث سازش می شود.

 
 
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
 
 
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
 

نظر سنجی

دوست عزیز مطالب را چگونه ارزیابی می کنید؟....
 

Who's Online

حاضرین در سایت : 23 نفر مهمان
 
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
 
آبی ترین گل

امروز در خیابان به عابری برخورد کردم در نهایت خضوع گفتم ببخشید. او هم با ادب تمام گفت: شما ببخشید. در نهایت ادب و احترام از هم خداحافظی کردیم و هر یک به راه خود رفتیم.

بعد از ظهر در خانه مشغول پختن شام شدم، پسرم پشت سرم ایستاده بود تا برگشتم به او خوردم (مثل صبح باآن عابر) چیززی نمانده بود بخورد زمین. با بداخلاقی گفتم: برو کنار.! او رفت.

شب که در رختخوابم دراز کشیده بودم ندایی در گوشم گفت: چطور با آن غریبه آنچنان مؤدبانه برخورد کردی اما با عضو خانواده ات چنین بدرفتاری کردی؟ برو آشپزخانه گلهایی را که برایت چیده زیر میز ببین.! او پشت سرت ایستاده بود تا غافلگیرت کند. اشکی را که در چشمهای کوچکش جمع شده بود دیدی؟!

رفتم گلها را برداشتم ؛ اشکم سرازیر شد، با خجالت به اتاقش رفتم و گفتم: اینها را برای من آوردی؟ با لبخند گفت: چون به خوشگلی تو بودند برایت چیدم ؛ مخصوصاً آن گل آبی را.!

گفتم از رفتار امروزم معذرت میخواهم. پسرم گفت: عیببی نداره مامان، من بهرحال دوستت دارم....

تاریخ بروز رسانی ( 30 آبان 1387 ساعت 19:24 )
 
قبل >
 
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
   
راز خورشید راز خورشید راز خورشید