راز خورشید
راز خورشید راز خورشید
راز خورشید
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
 

گهر های یزدان

*Love goes on finding a way to be flowed into human's heart in order to give all its blessing.If love flows, no evil, no corruption, no lust, no selfishness, no impure thought, no darkness will remain.Respect love, for love makes all false true, all ugly beautiful, all evil good.Experience love, for love cures all wounds of your heart and your soul.Love brings together all people of every tribe, every religion, every color and race. Love makes compatibility.

عشق بدون وقفه در جستجوی راهی برای جاری شدن در قلب انسان هاست تا بتواند خیرو برکاتش را به همه جا سرازیر کند.اگر عشق جاری باشد دیگر جایی برای شرارت، فساد، افکار ناپاک، شهوت و خودخواهی، تباهی و سیاهی نخواهد ماند.به عشق حرمت بگذارید که عشق همه ی نادرستی ها را به درستی، همه ی زشتی ها را به زیبایی، همه ی بدی ها را به خوبی تبدیل می کند.عشق را تجربه کنید چون همه ی جراحت های قلب و روحتان را مداوا کرده و همه ی انسان ها را از هر قوم و قبیله، از هر دین و آیین، از هر رنگ و نژاد با یکدیگر هماهنگ کرده و متحد  می کند. عشق باعث سازش می شود.

 
 
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
 
 
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
 

نظر سنجی

دوست عزیز مطالب را چگونه ارزیابی می کنید؟....
 

Who's Online

حاضرین در سایت : 11 نفر مهمان
 
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
 
مديتيشن

مدیتیشن راهی است برای رسیدن به حقیقت درونی

در ابتدای کلام باید بگویم برای رسیدن به واقعیات درونی تان موانع زیادی وجود دارد. موانعی که تا بحال با آنها زندگی کرده اید و اساس زندگی شما را تشکیل می دهد. جدایی از آنچه سالهای متمادی با آن زندگی کرده اید سخت است و عشقی عظیم لازم است. این موانع را در 5 دسته می توانیم  بگنجانیم.

5 مانعی که از رسیدن به  واقعیت جلوگیری  می کنند عبارتند از :

1- خود آگاهی ( منیت) self consciousness

خود آگاهی یک نوع بیماری است. در صورتیکه آگاهی ، سلامتی محض است. در خود آگاهی یک جای کار می لنگد یا بعبارتی گره ای در کار افتاده. چیزی ناشناخته درون آگاهی وارد می شود. چیزی که نمی تواند تبدیل به آگاهی محض شود. خودآگاهی بیماری زا ست. انسانی که خود آگاه است بیماری خود را حتی به دیگران انتقال می دهد. خود آگاهی باتلاقی است که رو به تبخیر و مردن است که انسان از این باتلاق خلاصی نمی یابد و به جایی راه ندارد.  بدان که در آگاهی من یا نفس وجود ندارد . حرفی از جدائی فرد از کل نیست به عبارتی آگاهی هیچ مرزی ندارد . آگاهی با هستی یکی است. در آگاهی بین فرد و کل هیچ تعارضی وجود ندارد.فرد به کل جریان می یابد و کل نیز به درون فرد جاری می شود. در هر تنفس تو با کل یکی می شوی. در دم هستی یا پرانا را به درون خود می کشی و در بازدم خودت را به کل وارد می کنی .این جریانی پیوسته است ؛ یک مشارکت دائمی ؛ انسان به کل می بخشد و کل به انسان. در یک انسان خود آگاه چیزی مشکل پیدا کرده و این جریان مختل شده است . او گیرنده است ولی هیچگاه نمی دهد.

به عبارتی همیشه در حال گرفتن است ولی نمی بخشد و نمی تواند توازن برقرار کند. او به دور خود حصاری بوجود می آورد و بر در حصار خود تابلو ورود ممنوع را می گذارد. یک چنین شخصی مرده است و مانند یک جسد متحرک زندگی می کند. زندگی یعنی سهیم شدن با مردم ، بخشیدن به مردم ، فدا شدن برای مردم .بخاطر خودت زندگی نکن. خود یک اسم مرده است.آگاهی زندگی سرمدی است. اما متاسفانه همه خود آگاهی را اختیار می کنند. وقتی خودی نباشد و خود حقیر نابود شده باشد ، تو به خود واقعی می رسی.

این میشود ناخود.(No self) به این معنا که نه تنها مال تو ست بلکه مال همه است.( ضمیر نا خودآگاه )

مرکز کوچک خود را از دست داده ای و به مرکز عالم دست پیدا می کنی. به سرزمینی لایتناهی راه پیدا می کنی و دیگر نفسی درون تو نیست. قدرت بیکران از وجود تو به جریان در می آید. گذرگاهی میشوی که هیچ چیز از آن تونیست. به این می گویند :تسلیم.تو فقط می توانی با خدا پیروز شوی و بر ضد خدا نمی توانی پیروز شوی. اگر در نومیدی و فلاکت دست و پا می زنی عامل این سیه بختی فقط و فقط خود توئی.  

مردم از انجام کارهای مشکل لذت می برند چون با کار پیچیده نفس تو هوشیاری و زیرکی خود را نشان می دهد. به زندگی خودت نگاه کن تمام کارهایی که انجام میدهی بخاطر نفس توست.  اگر خدا را می خواهی همه چیزش را بخواه ، نه فقط رفاه را.مسئولیت ها را می توانی به گردن شیطان بیندازی . این را یاد بگیر هیچکس خودش را بخاطر تو به زحمت نمی اندازد. خودت هستی که خودت را بدبخت می کنی. نفس چیزی نیست جز همه تنش ها و هیجاناتی که دور و بر خود بوجود آورده ای.  چرا اینچنین است ؟

چون خود واقعی همچنان ناشناخته باقی مانده است. در حقیقت خود واقعی هرگز شناخته نمی شود.اسم فقط یک برچسب برای توست. چیزی است اختیاری و به هیچ وجه ضروری نیست. هر اسمی روی تو بگذارند فقط برای خطاب کردن تو بوده و این اسم با وجود تو هیچ ارتباطی ندارد. اما اگر وجود خود را بشناسی بر اسم تو تاثیر می گذارد.خود تو نمی تواند به دست تو خلق شود. تو نفست را با خود به همراه آوردی.

این نفس خود توئی چطور می توانی آن را خلق کنی. برای خلق آن اول باید موجود باشی. خالق جائی در ناشناخته پنهان است ما تنها مخلوقیم. خود کاذب تو مال تو نیست و خود واقعی هم مال تو نیست چون هنوز در خداوند ریشه داری. هرگز نمی توانی در باره خود کاذب خویش مطمئن باشی تو خوب می دانی که همه چیز قلابی است و برای همین است که از این حقیقت همیشه فرار کرده ای و همیشه خودت را چیزی نشان داده ای که نبوده ای. این یک ماشین است و ارگانیک نیست.

بایستی بفهمی که انسان یک واحد ارگانیک است روزی تو یک دانه بودی مثل هر درخت. در بستر رحم مادر محیطی پیرامون خود جمع کردی و هسته پیدا شد. هسته از پوسته سبقت گرفت و اکنون تو مرکز را  پاک از یاد  برده ای. تو با  پوسته ات  زندگی می کنی و خیال  می کنی کل  زندگی همین است  هسته را فراموش  کرده ای و خود بخود این احساس در تو جاری  می شود که کسی  هستی. آیا تو  هسته خود را  می شناسی اگر نشناسی همیشه در وحشتی.

[ عاشقی که شجاع باشد ، حامی معشوق می شود.]

تو همیشه نیازمند حمایت دیگران هستی.

 2- کمال گرائی : معمولا هنرمند نفس پرست ترین انسان روی زمین است. این هنرمندان از هنر خود به عنوان وسیله ای برای خود نمائی سود جسته اند. این هنرمندان مدام خود را به رخ این و آن می کشند و با دیگر هنرمندان سر جنگ دارند. این هنر هیچگاه واقعی نیست. هنرمند واقعی در اثر خود بکلی محو می شود. هنرمندان امروزی چیزی جز یک تکنسین نیستند.

آنها صنعت کارند نه آفریننده. ساختن شعر یک چیز است خلق یک شعر چیز دیگر.وقتی نقاش بدون حضور خویش نقاشی کرد حتی از امضا کردن آن هنر احساس گناه می کند. نیروی ناشناخته ای به وسیله او ، آن را خلق کرده است. این تجربه همه هنرمندان واقعی در دنیا ست. احساس در تصرف کسی یا چیزی بودن. هر قدر حضور هنرمند در اثرش کمتر باشد آن اثر بی عیب و نقص تر است. خالق واقعی می داند که او چیزی را خلق نکرده ، بلکه هستی این شاهکار را به وسیله او آفریده اگر در هنر خویش محو باشی ، نفس مطرح نیست. در اینجا هنر میشود دیانت.  

عارف کسی است که خود را در اوج قدرت ناتوان حس می کند.

اینجاست که هنرمند عارف می شود هنری که نه تنها از نظر فنی کامل بلکه از نظر وجودی اصیل است.کمال گرائی تو را تک بعدی بالا می آورد و در نهایت نفس تو را بزرگ می کند. یک هنرمند واقعی فقط به یکپارچگی فکر می کند نه به کمال.نفس همیشه می خواهد کامل باشد و بخاطر همین نفس ، کمال پرست است. بدان که رسیدن به کمال از طریق نفس هیچگاه مقدور نیست. کمال وقتی ممکن است که نفس حضور نداشته باشد. هنرمند واقعی هرگز به کمال فکر نمی کند به عبارتی تو اگر هنرمندی خود را تسلیم کن و خود را به دست جریان الهی بسپار.

 هر چه خواست خداست اتفاق می افتد.

 نفس همیشه بر گردن تو سنگینی می کند وقتی نفس خود را از بین بردی دیگر وزنی نداری . در لحظات نشاط و عشق و نیایش تو کاملا بی وزنی و به بالا کشیده می شوی.

3- حکمت : به قدرت ها و قابلیتهای ذهن که قابل بهره برداری است حکمت گویند. حکمت ذهن معاصر انسان است. این اصطلاح متناقض است. ذهن هرگز معاصر نیست چرا که همیشه این ذهن کهنه است و مربوط به گذشته و خاطرات.ذهن یعنی خاطره. معاصر بودن یعنی بی ذهن بودن. اگر در اکنون زندگی کنی خود بخود ذهن تو ناپدید خواهد شد و هیچ فکری جریان ندارد و این تازگی و شادابی برایت به ارمغان می آورد. ولی هیچگاه تازه نیست. آدمی که واقعا زنده است بدون ذهن زندگی می کند خود انگیخته و سرزنده است. ذهن فقط تکرار مکررات است تو به او دانش را هدیه می کنی و او این دانش را به تو بر می گرداند.

بی ذهنی برایت معصومیت و شفافیت و خلوص ایجاد می کند.عقل هم چیزی کاملا قلابی است چیزی کاذب. عقل جانشینی برای هوش واقعی است. هوش به شهامت و یک زندگی ماجراجویانه احتیاج دارد. هوش نیاز دارد که تو همیشه در نا شناخته قدم بگذاری و در آن غوطه ور شوی تا رشد کند و حقیقت را پیدا کند.  هوش زمانی رشد می کند که هر لحظه با ناشناخته روبرو شود.مردم از ناشناخته ها ترس دارند این ترس جانشین قلابی و کاذبی برای هوش است که نام آن را عقل گذاشته اند. عقل یک بازی ذهنی است و نمی تواند خلاق باشد. مولانا هوش خود را در دیوان شعر خود به مردم نشان داد. عقل با مغز و ذهن انسانها سر و کار دارد ولی هوش با دل در ارتباط است.     دل بیدار = هوش

وقتی دلت بیدار و همنوا و هم آواز با هستی و پروردگار بود رشد معنوی تو رو به تکامل می رود. 

 فقط دو نوع انسان قدرت خلاقه دارند : شاعران و عارفان. شاعر در عالم ملموس و بیرون دست به آفرینش می زند و عارف در عالم نا ملموس و درون.  بودا هرگز تابلویی نکشید و شعری نسرود. تصویر او با متانت همراه است و وقار و زیبائی بی حد که برای فهمیدن این وقار و شکوه باید بسیار حساس و پذیرا بود. بایستی تنها یک تماشاچی نباشی ، خود وارد گود شوی و در احساس شرکت کنی.  آگاهی عالی ترین شکل ممکن برای بیان احساسات و هیجان های درونی است. در این احساسات چیزی از الوهیت خداوند جاری می شود. زندگی فراتر از منطق است. جمع اضداد است و یک راز ی بزرگ در این اضداد نهفته است . این راز را فقط با تجربه کردن و سهیم شدن در زندگی پیدا می کنی . با عقل و منطق و ذهن به هیچ جائی نمی رسی. زندگی راکد و ایستا نیست بلکه هر لحظه در حال شدن است. 

4- باور:  باور مجموعه توانائی هایی است که انسان خودش را با آنها سرگرم می کند و خودش را مسلط بر آنها قرار میدهد. باور مثل ذهن همیشه بسته است. نقطه مقابل باور تجربه است. تجربه همیشه درش باز است. چرا که همیشه امکان کاوش در تجربه وجود دارد . باور همیشه بسته است. چرا؟ چون از نظر خود به یک نقطه کامل رسیده است. باور همیشه به آخر رسیده ولی تجربه ناتمام است.تویی که دائم در حال زندگی کردن هستی تجربه های تو چگونه می تواند به اتمام برسد.تجربه تو در حال رشد و تغییر و تحرک است . به عبارتی از ناشناخته به شناخته و از پنهان به عیان تغییر می کند. بخاطر داشته باش که تجربه همیشه از زیبایی برخوردار است و این زیبایی به ناتمام بودن آن ربط دارد.

انسان های شاد پذیرای همه چیز هستند و انسانهای غمگین در غم خود غر قند. شادی معادل است با آگاهی. خود واقعی ات را در شادی و رضایت تجربه می کنی. انبار باورهای تو همان ذهن است. اگر خودت را آزاد بگذاری یا درهای وجود خود را بگشایی در حقیقت خودت را پیدا کرده ای و آنوقت آماده ای که به شیوه ای جدید به زندگی نگاه کنی. ذهن همیشه اندیشه ها را فراتر از آنچه که هست به تو نشان می دهد. به تو دستور می دهد آن را نگاه کن ولی در حقیقت آن چیز را از تو می گیرد و تو دیگر نمی توانی به آن نگاه کنی. بعد ایده ای بر روی آن منعکس می کنی آنگاه حقیقت به پرده ای تبدیل میشود که تو ایده هایت را روی آن به نمایش می گذاری.از میان بی ذهنی نگاه کن. آن موقع آن چیزی را که واقعا هست خواهی دید به عبارتی حقیقت را خواهی دید و حقیقت رهایی بخش تو خواهد شد.

5- بازی شهرت : 

به اشتباه در زندگی ما انسانها آموخته اند که تا وقتی به رسمیت شناخته نشده ای کسی نیستی و هیچ ارزشی نداری . نباید کاری کنی که سری در سرها در بیاوری به خاطر بودن ساده خودت ، خودت را دوست داشته باش. در طلب شهرت نباش. شهرت همیشه کثیف است. ناراحت این مباش که مردم تو بشناسند. این که دوست داری مردم تو را بشناسند یعنی تو عاشق نبوده ای و جانشینی به جای عاشقی به اسم شهرت انتخاب کرده ای.مهم : هر کاری را که دوست داشتی و عاشق انجام دادنش بودی ، انجام بده و هیچوقت طالب قدرشناسی دیگران نباش. طالب قدر شناسی و پذیرش دیگران نباش که این بزرگ ترین گدایی است .

کسی که خود را می شناسد طالب ارتباط با پروردگار خویش خواهد بود . اگر او پاسخگوی محبت و خدمت تو باشد دیگر نیازی به تعریف و تمجید دیگران نخواهی داشت. 

تاریخ بروز رسانی ( 19 آذر 1387 ساعت 18:16 )
 
 
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
راز خورشید راز خورشید راز خورشید
   
راز خورشید راز خورشید راز خورشید